تبلیغات
♥ انفـــــــــــــرادی ♥ - تبعید گاه...

شب خامش است و خفته در انبان تنگ روی

 شهر پلید كودن دون ، شهر روسپی 

ناشسته دست و رو 

برف غبار بر همه نقش و نگار او 

 بر یاد و یادگارش ، آن اسب ، آن سوار 

 بر بام و بر درختش ، و آن راه و رهسپار 

 شب خاموش است و مردم شهر غبار پوش

 پیموده راه تا قلل دور دست خواب 

 در آرزوی سایه ی تری و قطره ای 

 رؤیای دیر باورشان را 

 آكنده است همت ابری ، چنانكه شهر 

 چون كشتی شده ست ، شناور به روی آب 

شب خامش است و اینك ، خاموشتر ز شب 

ابری ملول می گذرد از فراز شهر 

دور آنچنانكه گویی در گوشش اختران 

 گویند راز شهر 

 نزدیك آنچنانك 

گلدسته ها رطوبت او را 

 احساس می كنند 

 ای جاودانگی 

 ای دشتهای خلوت وخاموش 

 باران من نثار شما باد 

چرا هیچ‌كس به ما نگفته است كه زمین

مدام چیزی را از ما پس می‌گیرد

و ما فكر می‌كنیم كه زمان می‌گذرد


شاید زمین، آن سیاره‌ای نیست كه ما در آن باید می‌زیستیم

و از این رو، چیزی در ما همیشه پنهان می‌مانَد

و به این زندگی برنمی‌گردد.


از دست‌هایمان بیرون رفته‌ایم

از چشم‌هایمان

و همه‌چیزِ این خاك را كاویده‌ایم :

ــ ما به‌همراهِ آب و باد و خاك و آتش

تبعیدِ‌ این سیاره شده‌ایم

و این‌جا

زیباترین جا

برای تنهایی‌ست.



تاریخ : چهارشنبه 17 تیر 1394 | 06:10 ب.ظ | نویسنده : قاصدک | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.